Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : دوشنبه 11 شهریور ماه سال 1387 در ساعت 9:01 PM
نویسنده : زهرا مینائی     موضوع : چین
عنوان : خوی وارونه ی دیوها

" سگ احمق هم که جای خرس را گرفته بود رفتار بسیار احمقانه ای داشت چون او هم صدای "پول بیشتری لازم است" را همه جای خانه شنیده بود. هیچ کس این جمله را بر زبان نمی آورد. صدا همه جا شنیده می شد، بنابراین دلیلی نداشت کسی آن را بر زبان بیاورد. همین طور که هیچ کس نمی گوید:" داریم نفس می کشیم." در حالی که ما همه یک سره نفس می کشیم."

برنده ی اسب چوبی و چند داستان دیگر/ ارنست همینگوی، ساندرا سیسنراس و .../ علی خزاعی فر/ چشمه/ صفحه 127

" پریشانم

به قله که می رسم

باور نمی کنم

می دانم این دایره سرگردان است

می چرخد و اوجم را وارونه می کند"

خوی وارونه ی دیوها/ علیرضا میر اسدالله/ مرکز

پی نوشت: این کتاب بالایی مرا کشت تقریبا. شعرهایش فوق العاده بود.



زمان ثبت : پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387 در ساعت 00:16 AM
نویسنده : زهرا مینائی     موضوع : قال َ:
عنوان : فرانسه

به برادرم می گویم:

Quel est votre nom?

( کِلِ وُتق نُم)

می گوید: قد قد قدا.

عمیقا نظرش را درباره ی زبان فرانسه شیرفهم می شوم!



زمان ثبت : پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387 در ساعت 00:15 AM
نویسنده : زهرا مینائی     موضوع : چین
عنوان : خورشید را بیدار کنیم

" چیزی که می خواستم این بود که بروم، بدون فکر کردن به چیزی، بدون قبول تعهدی. مثل اینکه زندگی یک سلسله قطار، جاده، کشتی باشد و انسان هرگز از رفتن باز نماند. نمی توانستم منظورم را بیان کنم. میل داشتم هرچه بیشتر به جاهای دورتری بروم. اما به جایی دور که هرگز از آن باز نگردم. پیوسته پیش رفتن..."

خورشید را بیدار کنیم/ ژوزه مائوروده وواسکونسلوس/ قاسم صنعوی/ راه مانا/ صفحه 333

 

پی نوشت: زه زه ی شش ساله را خیلی بیشتر دوست می داشتم.



زمان ثبت : پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387 در ساعت 00:13 AM
نویسنده : زهرا مینائی     موضوع : چین
عنوان : دیوانه ها

" پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟!

آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

 

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

 

برعکس می گردم طواف خانه ات را

دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

 

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

 

بر من به چشم کشته ی عشقت نظر کن

پروانه های مرده با هم فرق دارند"

گریه های امپراتور/ فاضل نظری/ مرکز آفرینش های ادبی

 



زمان ثبت : شنبه 2 شهریور ماه سال 1387 در ساعت 11:11 PM
نویسنده : زهرا مینائی     موضوع : قال َ:
عنوان : مشکل

خیلی چیزها را دوست دارد؛ اما هیچ چیز را خیلی، دوست ندارد.



زمان ثبت : پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 در ساعت 11:11 PM
نویسنده : زهرا مینائی     موضوع : قال َ:
عنوان : پرندگان!

این گزارشگر ِ بازی های المپیک خنده ی مرا در می آورد. می گوید پرنده ی شماره ی شش امتیازش از همه بیشتر است. احتمالا منظورش از همه، همه ی پرندگان باشد.



زمان ثبت : سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387 در ساعت 11:57 PM
نویسنده : زهرا مینائی     موضوع : قال َ:
عنوان : آبی رنگ!

قالیباف رنگ آبی را دوست دارد. جدول های شهر را یکی درمیان آبی کرده.



زمان ثبت : یکشنبه 27 مرداد ماه سال 1387 در ساعت 01:55 AM
نویسنده : زهرا مینائی     موضوع : قال َ:
عنوان : آدم ها یا

آدم ها یا می دانند، می خواهند در زندگی چه کار کنند؛ یا نمی دانند، می خواهند در زندگی چه کار کنند. بعضی از آنهایی که نمی دانند، می خواهند در زندگی چه کار کنند؛ می خواهند بدانند که می خواهند در زندگی چه کار کنند. بعضی از آنهایی که نمی دانند، می خواهند در زندگی چه کار کنند؛ نمی خواهند هم بدانند که می خواهند در زندگی چه کار کنند خب!

پی نوشت با ربط: باز هم آدم ها را به دو قسمت تقسیم کردم.

پی نوشت بی ربط: خواب دیدم بهاره یک آهنگ بهم داد که متن انگلیسی اش را که خواندم، دیدم درباره ی " پرتغالی ِ زه زه " است. بیدار که شدم، ضرباهنگش هنوز توی گوشم بود. دم- دم دم- دم دم- دم دم- دم دم/ دم-دم دم-دم دم- دم دم- دم دم-د ددددم. یادم نمی آمد که تا به حال شنیده بوده باشمش.



زمان ثبت : جمعه 25 مرداد ماه سال 1387 در ساعت 01:17 AM
نویسنده : زهرا مینائی     موضوع : قال َ:
عنوان :

و مدت ها است به دنبال چیزی می گردد، که اطمینان دارد، وجود ندارد...




زمان ثبت : جمعه 25 مرداد ماه سال 1387 در ساعت 00:31 AM
نویسنده : زهرا مینائی
عنوان : ارادتمند، یک سه نقطه

" من زهرا مینائی هستم. رتبه ام صد و چهل و یک بوده. دبیرستان نمونه دولتی فرهنگ منطقه ده درس می خوندم. جامعه شناسی یا به قولی پژوهشگری قبول شدم، دانشگاه تهران. بعد دیگه..." ، سه سال در انجمن علمی بوده ام، نشریه داشته ام، فلان کرده ام و بهمان کرده ام و اصلا خیلی آدم مهمی هستم!

دیگران هم گفتند. از خودشان و کارهایشان و مقامشان و خیلی چیزهای دیگر و باز هم از خودشان! اما یکی بود که گفت:" من نمی تونم مثل شماها خودم رو در چند جمله معرفی کنم. من یه رزومه نوشتم، اما من فقط اینم." اشاره کرد به پائین صفحه که بعد از یک معرفی کوتاه نوشته بود:

و...

" من همین سه نقطه ام."

و من میخکوب شدم. اینکه یک آدمی بفهمد همین سه نقطه است. اینکه نه تنها بفهمد همین سه نقطه است بلکه وقتی همه دارند ابراز فضل می کنند، خودش را تنها یک سه نقطه معرفی کند!

من میخکوب شدم...